خرید بک لینک
امیرحسین ... اولین تصویری که به ذهنم میاد حیاط دانشکده است که باانرژی عجیبی داشت برای دوستش موضوعی و تعریف میکرد و تقریبا از هیجان بالا و پایین میپرید...برای من معنای امیرحسین همین بود... کسی که از ایده های جالبی که هیچ ربطی به پول نداشت به هیجان میومد... صحنه ها کمن.. دستی که با تن ماهی بریده بود چ

برچسب: نویسنده: سپیده پورحسین تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 5:30

تو این دی همه شون یه دوست از دست دادن من دو تا...

برچسب: نویسنده: سپیده پورحسین تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 5:30

"کلماتی که برای توصیف پروردگار به کار میبریم، همچون آینه ای است که خود را در آن میبینیم."

خدا یعنی یه چیزی هست که خیلی خوبه و جاودانگی یعنی من هم یک روز مثل خدا میشم...

و اینکه من دلم میخواد خدا باشه یعنی خدا هست... وگرنه من نبودشو حس نمیکردم...

اگه جاودانگی نبود من آرزوشو نداشتم...

چقدر آرزوهای ما بزرگه و چقدر تلاشمون برای واقعی شدنشون مذبوحانه...

برچسب: نویسنده: سپیده پورحسین تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 5:30

وقتی یادت میره یه روزی بوده انگار از اول نبوده... ما از اون آدمهایی هستیم که سلولهامون حل میشه با اولین هم آغوشی...از اونا که دنبال بهانه ن برای غمگین بودن از همونایی که هر غم پیراهنی استدوخته بر قامتشان ... از اونایی که سبکی زندگی بدجوری بر شونه شون سنگینی میکنه.. از اونایی که دلشون میخواد روی دوش

برچسب: نویسنده: سپیده پورحسین تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 5:30

95 اصلا شبیه یه سال نبود.. بیشتر شبیه سه سال بود... یا شایدم بیشتر اردیبهشتش یه جور... تیرش یه جور.. امان از شهریور .. فغان از آبان .. لعنت به دی..از آبان تا دی یه سال شد.. از دی تا همین امروز خودش یه سال... ولی 95 با همه نحسیش برای من یک دستاورد بزرگ داشت... انقدر که فکر میکنم همه عمر توی کوری راه

برچسب: نویسنده: سپیده پورحسین تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 5:30

اگر منم یه خونه بالای یادگار داشتم که بالکنش رو به میلاد بود همیشه خوشحال بودم... آرزو میکردم یه خونه ویلایی کوچیک داشتم یه جای بکر.. یه جایی که زمستونا نمیشه پاتو بذاری از در خونه بیرون که یه باغ کوچیک جلوش داشت با چند تا حیوون و پرنده ...که تابستونا مهمون داشته باشی و زمستونا با خودت خلوت میکردی..

برچسب: نویسنده: سپیده پورحسین تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 5:30

ناخودآگاهم مانده میان فرار و ماندن ...

ناخودآگاهم غریبانه به گوشه خیابان نگاه میکند و ...

در خواب هم نمیفهمم اشک من بود یا که باران.. ولی فشار دستت یادم مانده ...

و نگرانی ات و چهره خندانت...

لعنت به خوابهای بی موقع .. لعنت به نگرانی های احمقانه...

لعنت به بی اعتمادی های بی جواب..

لعنت به راه هایی که باید بروم و هر روز عزیمت را به تعویق می اندازم...

برچسب: نویسنده: سپیده پورحسین تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 5:30

نمیتونم بگم مطمئنم ... ولی فقط حس میکنم چیزهای کوچکی در من تغییر کرده خیلی کوچک که به طرز ناباورانه ای خیلی بزرگ داره زندگیمو عوض میکنه... این باعث میشه من آروم بخندم
و حتی مطمئنم اگر همه چیز اونقدر که فکر میکنم خوب پیش نره من یه کوچولو طعم خوشبختی و چشیدم و یه سرنخ کوچیکی از این دارم که زندگی باید چگونه میبود :)

برچسب: نویسنده: سپیده پورحسین تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 5:30

صفحه بندی